
آنها که از دور نظاره می کنند، می گویند: تو چه کم داری؟!…هیچ…
و من، باران اشکهایم را در ابر چشمهایم پنهان می کنم و با لبخند پوچی به نشانه تائید سر تکان می دهم.
اما خودم می دانم که هر گاه درون خویش را می کاوم، همیشه به یک غم بزرگ می رسم و آن ، غم نبودن توست.
من در کنار همه تو را کم دارم ای سپیدی بی انتهای محبت!
من سالهاست که با تنهایی مانوس هستم و در سایه این تنهایی از نیرنگ مردم زمانه ام دورم، که من از چهره پرفریب آنها بیزارم.
من در دنیای خویش الماسهای محبت، صداقت و یکرنگی را که هرگز در جهان سیاه واقعیت ها ندیدم، مانند گنجینه ای بهمراه دارم.
می دانم که تو به اندازه تنهایی من مهربانی و من به وسعت فاصله ای که بین ماست تنهایم و این پیچک انتظار است که بیرحمانه اقاقی وجودم را در برگرفته و یک لحظه هم رهایم نمی کند. و افسوس که چه عاشقانه در تنهایی خویش صبوری می کنم.
من هر صبح به امید رسیدن پیکی از روشنایی آغوشم را بروی تمامی غمهایم می گشایم و سکوت سرد فراق را در غربت نگاهم می شکنم.
من از نسل اطلسیها بودم. از دیار پاک عاشقانه های معصوم که در دستان ویرانگر تنهایی با زهر غربت مسموم شدم.
و اینک در کویر سوزان انتظار، من از عطش باران عشق سیرابم. عطشی خشک و بی انتها که به لبان ترک خورده کویر دل معنا می دهد.
در هر غروب چشمان انتظارم را از پس پنجره بی قراری بسوی افقهای تنهایی می گشایم و با کبوتر خیالم به سرزمین خالی از حصار تنهایی سفر می کنم.
آیا هرگز آهنگ سکوت مرا شنیده ای؟
من در سکوتم تو را صدا میکنم…
دوست دارم در تلاطم سپید وجودت، نوازش بودن را احساس کنم و دستان محبت را لمس نمایم. و آنگاه از این بستر آلوده غمناک برخیزم و با دستان صداقت و محبت تو، اشک چشمان بی قرارم را بزدایم.
آری! ای سپیدی بی انتهای محبت!
ای سپید خالص معصوم!
نمی دانی برای دیدارت چه عاشقانه صبوری میکنم…
ارسال شده توسط: خادم مهدی

Loading ...